با من تنها غریبی،آشنای دیگران

برگ پاییزم که می افتم به پای دیگران

 

با من تنها غریبی،آشنای دیگران

کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران

                   از همان روزی که دستان مرا کردی رها ،

                   برگ پاییزم که می افتم به پای دیگران

در نگاه مردم دنیا اسیری ساده ام

در خیال خام خود فرمانروای دیگران

                   عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم،

                   یا خدایم فرق دارد با خدای دیگران

زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ،

دسترنج روزگار است و دعای دیگران   !

 

سجاد سامانی

هدیه ای ازجنس پلاک


پوتین به پا و خنده به لب، چفیه‌ای به دوش

بوسید دست مادر و آن شب غریب رفت

باغ بهشت منتظرش بود، عاقبت

«احمد» برای چیدن یک دانه سیب رفت

ادامه نوشته

در انتظارم ای دوست

یک عهد نانوشته من با تو دارم ای دوست
تا جان و زندگی را پایت گذارم ای دوست
عهدی که با تو بستم آیا مگر شکستم
تا لحظه ای که هستم من پای کارم ای دوست
آماده ام بیایی تا من شوم فدایی
گر روی خود نمایی جان را سپارم ای دوست
هر دم در انتظارم آیی به روزگارم
باشی تو در کنارم آید قرارم ای دوست
من کی گلی بچینم زان روی دلنشینم
تا کی تو را ببینم در انتظارم ای دوست
دیدار جانفزایت خواهم من از خدایت
هر لحظه بر دعایت دستی برآرم ای دوست
دلبسته ام به رویت وابسته ام به بویت

تا آستان کویت من رهسپارم ای دوست

وبگاه اشعار مهدوی

مجنون و بيمار توام يابن الحسن يابن الحسن

مجنون و بيمار توام يابن الحسن يابن الحسن
چون روح جاري گشته اي در اين بدن يابن الحسن

من دل بريدم از جهان تا شد غمت در دل نهان
بازآي و از غم وارهان اين قلب من يابن الحسن

ادامه نوشته

شعر حجاب

شعر حجاب


دوش دیدم خود حکیمی تیز هوش

گفتمش گو حکمتی ای باده نوش

گفت با من پیر دانا از صفا

هر چه خواهی گویمت زین مدعا

گفتمش بر گو تو احوال زنان

تازحکمت گردد این معنا عیان

گفت آنان بر دو وجهند ای سئول

گویمت گر این سخن آری قبول

ادامه نوشته

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم ودر آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ادامه نوشته

آخر بیاید

بهار مردمان آخر بیاید
عزیز مهربان آخر بیاید
مشو از دیدنش دیگر تو نومید
که آن جان جهان آخر بیاید
به راهش منتظر باید همیشه
که آن آرام جان آخر بیاید
رسد روزی که بینی طلعت دوست
فروغ جاودان آخر بیاید
بسر آید دگر دوران غیبت
که وصل دلستان آخر بیاید
منال از قصه پر غصه هجر
به پایان داستان آخر بیاید
بباید تا ابد در انتظارش
که روزی بی گمان آخر بیاید

از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي



اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه
مي كنيد؟
آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم
كم فراموشش كنيد؟
يا براي يافتن او همه تلاش خود را
به كار مي بريد.

ادامه نوشته

بی تو که آبادی نیست

تا نیایی به جهان بی تو که آزادی نیست
هر کجا روی زمین بی تو که آبادی نیست
هر کجا پر شده از فتنه دجال زمان
مهر و احسان به کجا رخصت فریادی نیست
تا نیایی نرسد عدل و عدالت به جهان
در ادا کردن حق چون تو که استادی نیست
تویی آن گوهر یکدانه که در ملک وجود
واسط رحمت حق مثل تو همزادی نیست
چون تو که منجی موعود جهانی به ابد
ناجی از ظلم و رهاینده ز بیدادی نیست
بی تو ای حجت حق نعمت رحمانی کو
چون تو ای جان جهان لطف خدادادی نیست
باید از حضرت حق اذن ظهورت برسد

غیبت از طرف خدا بر تو که ایرادی نیست

منبع:وبگاه اشعار مهدوی

شود آیا دگر از ره برسی

ای که تنها تو مسیحا نفسی
کی شود تا که به دادم برسی
درد دوری تو از حد بگذشت
سوز هجران توام گشته بسی
منم و بی تو شب غربت خویش
منم و این غم بی همنفسی
باشدم جز تو نه میل دگری
نه مرا جز تو امیدی به کسی
نه مرا جز تو هوای دگری
نه به دل رغبت هر خار و خسی
جز تو در دل نه تمنای دگر
بی تو در دیده نه شوق و هوسی
ای امید همه خوبان جهان
شود آیا دگر از ره برسی

او خواهد آمد

بهوش ای جان که جانان خواهد آمد
دگر یوسف به کنعان خواهد آمد
دگر برخیز از این خواب گرانت
که روز وصل یاران خواهد آمد
مکن اندیشه دیگر از شب سرد
که صبح شام هجران خواهد آمد
بگو دیگر برو فصل خزانی
که آن فصل گل افشان خواهد آمد
دگر ای شب پرستان فرصتی نیست
که خورشید درخشان خواهد آمد
که گردد زنده از او ملک دنیا
شکوفایی دوران خواهد آمد
خوشا بر حال دور روزگاران
دگر غیبت به پایان خواهد آمد

خبری در راه است

خبر آمد که ز جانان خبری در راه است
غم مخور ای دل نالان خبری در راه است
بگذرد دوره هجران و شب بی خبری
کم بنال از شب هجران خبری در راه است
برسد خوش خبر از جانب آن درگه حق
از سوی حضرت یزدان خبری در راه است
چشم دل باز کن و بر خط دوران بنگر
که در این پیچش دوران خبری در راه است
مترصد شو و آماده آن صوت و ندا
باید امّید دوچندان خبری در راه است
همه دنیا شده آبستن یک حادثه ای
که در این خیزش و طوفان خبری در راه است
آید آن یوسف ما چشم و دلت روشن باد
مژده ای عاشق حیران خبری در راه است

نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش

نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش

فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

کليد آسمان در دست، مردی می رسد از راه

پر است از معنی آیات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز فرعونی دگر در آستين دارد

دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند

به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فيلش

زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد

به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش

 

آن كه در پرده، دل خلق جهانى بربايد

آن كه در پرده، دل خلق جهانى بربايد

چه قيامت شود آن لحظه كه از پرده برآيد؟!

بر فلك آن نه هلال ست، كه انگشتِ تماشا

 مه برآورده، كه ابروى تو بر خلق نُمايد!

گر چنين طرّه پريشان گذرى جانب بستان

تا قيامت نفَس باد صبا غاليه سايد

بگشا ناوَك مژگان و به خون كش پر و بالم

 تا نگويند كه بر صيد حرم تيغ نشايد

(يغماى جندقى)

روشن شده است چشم شب از انتظار تو

روشن شده است چشم شب از انتظار تو
ای آفتاب، سایه نشین در مدار تو

هر صبحدم به تیرمناجات می شود
چابک ترین غزال اجابت شکار تو

دیگر شگفت نیست مسیح آفرین شوی
گل های مریم اند همیشه کنار تو

باشد فدک به دست تو یا دست دیگری
سبز است باغ های خدا از بهار تو

ادامه نوشته

این کیست، این که محو تماشای خود شده

این کیست، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور، مادرِ بابای خود شده
در بی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده

ادامه نوشته

شعر «از فدک تا کربلا ...»

کاش در باران سنگ فتنه بر دیوار و در

سینه آیینه را می‌شد سپر، دیوار و در

زخم بود و شعله‌ای، بال هما آتش گرفت

ز آشیان سوخته دارد خبر دیوار و در

گردبادی بود و توفان، قاف را در برگرفت

ریخت از سیمرغ خونین بال، پر دیوار و در

دختر پیغمبر و تدفین پنهانی به شب!

وای بر امت، کند لب وا اگر دیوار و در

حیرتی دارم من از صبری که بر حیدر گذشت

ذوالفقار آرام بود و شعله‌ور، دیوار و در

استخوانی در گلو، خاری به چشم، آتش به جان

ناله‌ها در چاه گاهی، گاه، بر دیوار و در

از فدک تا کربلا یک خط طغیان بیش نیست

سوخت آن‌جا خیمه، این‌جا از شرر، دیوار و در

* حسین اسرافیلی

شعر «تشییع آیینه» در باب حضرت فاطمه زهرا(س)



نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد

بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد

هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان


وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان

ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او


آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او

ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی


بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی

امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب


تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب

ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی


مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی

چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق


اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق

دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت


مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت

آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو


بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو

آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر


مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر

ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن


جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن

همــــرهــان، ایـن لیـلـــه القدر من است


من هـلال از داغ و، این بــدر من است

اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر


هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر

وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست


چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست

زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت

مصحف من بود و هجـده صفحه داشت

مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد


هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد

چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی

چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

 

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

 

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش میکنی

 

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

 

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت , که مرا نوش میکنی

 

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه میفشاری و خاموش میکنی

 

در سایه ها , فروغ تو بنشست و رنگ باخت

در را به سایه از چه سیه پوش میکنی ؟

گناه

تمام آنچه همیشه نخواستم دارم  !
برای "درد کشیدن" دو جین قلم دارم

در این زمان که همه در هوای عاشقی اند
 
کمی برای تنفٌس ، گناه... کم دارم

به جای اینکه به شیطان همیشه فحش دهی
به قول خواجه به من ده که محترم دارم...!

کسی شبیه مرا باید از زمین برداشت
که شوق آبی بی مرز در پرم دارم

هنوز تا که زمان هست آتشم بزنید
خدا نکرده کسی نشنود که غم دارم

آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو

آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو


آتش جانم شدی دل سوختی دیگر برو


                   من بیابانی ترین بودم که طور من شدی


                   سینه سینای عاشق سوختی دیگر برو


آمدم اهلت شوم مکثی کنی نورم شوی


آمدی اهلت به مکثی سوختی دیگر برو


                   من ید بیضا ندارم من شفا خواهم ز تو


                   کی شفا دادی پرم را سوختی دیگر برو


آمدی نوری برای مهر و ماه دل شوی


مهر و ماه دل به نارت سوختی دیگر برو


                   من تو را آرام جان و غمگسارم گویمت


                    نیست آرامم به غم دل سوختی دیگر برو


خواستم پروانه شمعت شوم زیبای من


بال من خاکسترم را سوختی دیگر برو


                    منتظر بودم بیایی جان به قربانت کنم


                   آمدی جانم بسوزی سوختی دیگر برو

آب    حيات   منست   خاك  سر  كوى  دوست

آب    حيات   منست   خاك  سر  كوى  دوست

گر   دو  جهان خرميست ما و غم روى دوست

ادامه نوشته