شکنجه به خاطر یک «بشکن»!

بزودی شب دوم سکونت ما در اردوگاه 16 فرا رسید، پس از آ مار گیری و بسته شدن درهای سوله، آزاد باش دادند اما ناگهان نصف شب درهای سوله باز شد و سکوت آسایشگاه با فریاد سربازان عراقی در هم شکست .

بزودی شب دوم سکونت ما در اردوگاه 16 فرا رسید، پس از آ مار گیری و بسته شدن درهای سوله، آزاد باش دادند اما ناگهان نصف شب درهای سوله باز شد و سکوت آسایشگاه با فریاد سربازان عراقی در هم شکست .

شش ، هفت ساله بودم که جای خالی پدر به شدت آزارم می داد
آرزوی داشتن بابا کلافه ام کرده بود
هر وقت مردی توی خیابون می دیدم بهش می گفتم بابا
نمی تونستم باور کنم که دیگه پدرم بر نمی گرده

نگاهش كه مي كردي، خندت مي گرفت...
وقتي به قد و قواره اش نگاه مي كردي، حس مي كردي جنگ هم بچه بازي شده، و صدام با اون قيافه شيطاني و عقل ناقصش اين يكي رو راست گفته كه: ايراني ها سرباز ندارند و كودكانشون رو مجبور به حضور در جبهه مي كنند !!!

بعد از مرحله اول بیت المقدس ما را از جبهه دب وردان به نزدیک خرمشهر آوردند و ما به صورت داوطلبانه با بردن دست بالای سرمان آمادگی خود را برای شرکت در حمله دوم بیت المقدس اعلام کردیم، فرمانده گردان برادر باقری بود که بعدها شنیدم شهید شده و این شهید گرامی در فاصله یک ساعت دو بار برای بچه ها حرف زد؛

آیاتاحالابه صورت مادرشهیدبادقت نگاه کرده اید؟
دیدیدوقتی سرمزارفرزندش مینشیند
چطورباعکسش حرف میزند؟
دیدی چطورروی سنگش دست میکشدانگاردارد
پشت شانه اش رابه آرامی ماساژمیدهد؟

توسل بر دل آیینه زیباست که آیین بسیج آیینه ماست
کمی در آن طرفتر نور افتاد کسی از مرز حیرت دور افتاد

این روزها خیلی از آدمها در تب دنیا می سوزند ...
افسوس از تب دنیا که آتش عقبی را در پی دارد.
کاش در چشمه سار زلال معرفت ،

شهدای ما ویژگیهای زیادی از ویژگیهای یاران امام عصر علیهالسلام را داشتند كه در ذیل به دو نمونه از آنها اشاره میكنیم.
الف. روحیه شهادتطلبی
روحیة شهادتطلبی و هدیه جان در راه جانان، در جبههها موج میزد؛ چون با آگاهی و بصیرتی كه داشتند، یقین پیدا كرده بودند پا در راهی گذاشتهاند كه حق است.

چـه شایسته است، کـه اوج عبودیتت را با غلتیـدن در خـــون خـــود متجلـی نمـایی...
آری زیباسـت شهـادتـــــ


بروشور را باز می کنم ، دختری شبیه تمام دختران آشنا، دختری شبیه خودم، دختری درست هم سال خودم، میان ابروها و آبی ها چشم در چشم می دوزد . در طرح نگاه مبهم و لبان بسته اش هزار کهکشان نهفته است.
سلام می کنم،
سکوت می کند.
سلام همسایه، سلام سایه غیرت و آبروی عصمت، دختر کرد بی باک.

خاطرات و زندگی نامه شهید تخریب چی علیرضا عاصمی


انان اسمانی شدند و ما در زمین با تعلقات و دلبستگی هایش
گیر افتادیم زمین گیر شدیم و بعضی هایمان پشت خاکریز نفس کپ کرده ایم
باید چه کار کرد؟

(یا رب الحسین....)
باید روزی از جایی عبور کرد وکاش از جلوی کاروان ا بی عبدالله عبور میکردیم..
تا کربلا یی می شدیمو طعم سرخ سلام عشق را می فهمیدیم...
اینجا سرزمین مقاومت است که مردمانشان نشان لیاقت از دست مادر سادات گرفته اند ..

بعضی با دو پا
بعضی با یک پا
بعضی بدون پا
ولی همگی استوار...

خدایا بــالاتــر از بـهـشـتـــــ هــم داری؟!
بــرای زیــر پــای این پدر مـیـخــواهــم.............
هنگام جنگ دادیم صد ها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه،دارا به روی مین شد


1) نشسته بود زار زار
گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم «
مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟
2)
ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به
شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
3) شب های جمعه من را می برد مسجد
ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه
سواری.
4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود
خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم
خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر
به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
از همه لشکر حاج همت ، تنها چند نیروی خسته وناتوان باقی مانده . امروز هفتمین روز عملیات خیبر
است.
همه جا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمین از موج انفجار مثل گهواره تکان
می خورد. آسمان جزایر را به جای ابر، دود فرا گرفته... وهوای جزایر را به جای اکسیژن، گاز شیمیایی ...
حاج همت پس از هفت شبانه روزبی خوابی، پس از هفت شبانه روز فرماندهی، حالا شده مثل خیمه
ای که ستون هایش را کشیده باشند. نه توان ایستادن دارد ونه توان نشستن ونه حتی توان بیسیم به
دست گرفتن.
حاج همت لب می جنباند؛ اما صدایش شنیده نمی شود. لبهای او خشکیده وچشمانش گود افتاده. دکتر
با تاسف سری تکان می دهد ومی گوید: این طوری فایده ندارد، ما دستی دستی داریم حاج همت را به
کشتن می دهیم. حاجی باید بستری شود. آب بدنش خشک شده چند روز است هیچی نخورده...
سید، آرام می گوید: خب ، یک سرم دیگر وصل کن.
دکتر: آخه سرم که مشکلی را حل نمی کند مگر انسان با سرم چند روز می تواند سرپا بماند؟
سید کلافه می گوید: چاره دیگری نسیت ، هیچ نیرویی نمی تواند حاج همت را راضی به ترک جبهه کند.
دکتر: آخه تاکی؟
سید: تا وقتی نیرو برسد.
- اگر نیرو نرسد، چی؟
سید بغض آلود می گوید: تا وقتی جان در بدن دارد.
- خب به زور ببریمش عقب.
- حاجی گفته هر کسی جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه ومرا شرمنده امام کند مدیون است... سر پل
صراط جلویش را می گیرم.
دکتر که کنجکاو شده می پرسد: مگر امام چی گفته ؟
حاج همت به امام خمینی فکر می کند وکمی جان می گیرد. سید هنوز گوشی های بیسیم را جلوی
دهان حاجی گرفته. همت لب می جنباند وحرف امام را تکرار می کند: جزایر باید حفظ شود، بچه ها،
حسین وار بجنگید.



شهادت، زيباترين، بالندهترين و نغزترين کلام
در تاريخ بشريت است، شهادت بهترين و روشنترين معني حقيقي توحيد است و
تاريخ تشيع خونينترين و گوياترين تابلو نمايانگر شکوه و عظمت شهيد است(شهید ابراهیم همت)
